I was one of those who denied to give vote in this election, but after discussing with some of my friends, they convonced me to study about their favorite candidate, Mr. Mirhossein Musavi, So we decided to go in his central election campaign, in Fatemi avenue iin Teheran. After visiting there and talking to the runners of that capaign, and feeling the sphere there I wasn’t anymore someone who was denying the election and decided to vote and work/help in that campaign. This was the beginning of my political career.
Around 2-3 weeks ago, the sphere in the campaign was so good that we couldn’t miss it. Me and my friends couldn’t wait to go back to the campaign. We had fun together and had the same goal. Support our candidate.During the last 2-3 weeks, we spent a lot of time in the campaign and did a lot for the publicity of Mr. Musavi and his campaign. I wouldn’t be lying if I say we just slept 4 hours a day! But we were happy to do this effort. Our target aim was clear and we were all moving in exactly the same direction. Getting Mr. Ahmedinedjad down and supporting Mr Musavi. We did all we coul for this aim! We went to several places which could be dangerous for us in university and college. There was even chance to have health damages like getting beaten or so but, all memebers of the campaign accepted all challenges without fear or being scared.
I can never forget the last 3 days, we were all working until 6 am for our campaign.In the election day we were all hoping that Mr Musavi is going to win with a good result. We were also thinking the other big possibility would be Mr Musavi and Mr Karubi at the second round of elections. A minority of us were thinking If AhmediNejad is very lucky he will be in the second round with Musavi. The night before elections, we had a reunion at the campaign. We were all happy because we expected to be the winners of the election. The polls were telling this not us!!
I can’t forget the moment when Basij and the revolutionary guard with some of AhmediNedjad supporters attacjed our campaign. We sat in the conference room and we heared screams and got informed they have attacked the campaign and us. Some of our friends held them back! We were blocked there for a couple of hours because of not having any security for our lives to get out!
After a few hours the anti riots guard came there came and helped us, we got out of campaign but we were terrified. Even with the presence of police officers we didn’t feel being safe and we hadn’t the feeling of being still alive. But we got the last but not the least beat when we heared the supreme leader telling us Ahmedinedjad is the winner with 68%. I exactly remember Old and young, Boys and grils everybody was depressive. Most of us were crying. We went home from the campaign and decided to follow the results at our homes, because we weren’t sure about our life’s protection and we didn’t feel being safe. Many of us didn’t even sleep that night where in shock because the strange results.
To come out of this mood we decided to go out and see what’s happening in the town and fresh ourselves. Everybody in the capital was in exactly the same mood as us! Most of the population wanted to deny the elections. When we were at the election’s campaign most people’s vote was Mr Musavi and they were sure of their votes. We heared the same status from other towns of Iran. Even my father was against voting and he denied to vote but, when he saw our efforts he got convinced to go and vote. The strange part is he even went earlier than I to vote. This happened to many other people I knew. Slowly slowly we heared the echoes of riots in Iran. Everybody came out from the shock to see what’s happening and they saw the same situation for everybody.
Our requests were clear and silent/peaceful. We just wanted to know the real result but, their forces were waiting for us and they began to attack us. They caused a lot of damage, beat people and killed some. I personally saw their agressivity and how they behaved us. They didn’t even respect old people & women and children. They just attacked everybody. It’s just like they are no human beings and they don’t feel the pain…
If you have been following the news these days, you can easily see Mr Karubi and Musavi’s supporters aren’t being vioent or agressive at all! But then they officialy killed 8 people from us in Azady (Liberty) square in Teheran. Some other resources tells us 16 person but we just have nothing to prove it. Millions of people come out to the streets to echo their voices to the world and tell to Mr Ahmendinedjad that those he called savage and violent are his troops and the revolutionary guard and himself, Not us! Some people are saying Mr Musavi is exactly like Mr Ahmedinejad, But in our believes when our other candidates are not allowed to get in presidential elections, Mr Musvai Mr Karubi were the bests. We wanted with all powers tell a big NO to Mr Ahmedinedjad and his diplomacy.
We just wanted a better change but they couldn’t even agree with our chosen “bad” between bad and worse! Now the Bazar (market) of iran is un-officially closed. The artists and Top sporters are also supporting us and are with us! We won’t stop this action until we get justice and democrasy. We still haven’t forgotten what Ahmedinedjad did to us!
We would do anything for saving Iran and keeping it alive, even die for it.
ـــ
ترجمه در ادامه مطلب...
نوستالژی! با معنیش حال می کنم.
یعنی ملتی که بدون توجه به چیزی هر کاری میخوان میکنند.
یعنی خودخواهی اطرافیان، یعنی عشقت به اطرافیان، یعنی هیچ وقت نرسیدن به عشقت
یعنی زیر بارون دیگه نتونی تحمل کنی، یعنی وسط خیابون های های گریه کردن، یعنی چشم سرخ شده، یعنی جواب سر بالا به بابا! "برای خستگی زیاده!"
یعنی برآورده نشدن انتظارت از دیگران، یعنی سعی در برآوردن انتظارت همه
یعنی کمک نکردن کسی بهت، یعنی با دل و جون کمک کردن به همه
یعنی نرسیدن به آرزو
یعنی توی روز تولد تنها بودن، یعنی همیشه تنها بودن، یعنی تنفر و عشق به تنهایی
یعنی اولین بار حضور توی جمع خصوصی کلیسا، یعنی اولین و آخرین احساس درست انتخاب کردن رفیق
یعنی نابودی هر ذهنیتی که به اطرافیانت داشتی، یعنی ناامیدی، یعنی دلسردی
یعنی خاطره دوست داشتنی تیراژه، یعنی خراب شدن دانیال توی تیراژه
یعنی تنگه واشی
یعنی نشناختن دانیال، یعنی دل شکستهی دانیال
نوستالژی یعنی دوستام.... سورنا، آرمینا، تینا، مسعود، کمیل آرش، مریم، علیرضا، سینا، سارا، مهرناز، فرگل، مهرداد، پژمان، شهرام، میلاد، فرزانه، شبنم، یکتا، سهراب، سمانه، مهدی...
یعنی انقدر ارزش برای دوستام قائلم و دوستشون دارم که تک تک اسمشون رو میارم!
یعنی اولین حقوق، هرچند با زحمت خیلی خیلی خیلی زیاد همراه با انواع تحقیرها بدست بیاد
یعنی دیدن زیبایی توی همه کس و همه چیز، حتی اگر فکر می کنی اصلآ توش وجود نداره
یعنی پی بردن به این عجایب اطرافمون که ازشون غافلیم
یعنی تو کف بودن از دست مزاحمتهای تلفنی که آمار دقیقت رو دارند و بعد از مدتی غیبشون میزنه
یعنی پروروندن ایده ها و آرزوهای بزرگ، یعنی عزم راسخ برای رسیدن به اهداف، یعنی بدون پشتیبان بودن توی این راه
نوستالژی یعنی نیم فاصله! یعنی فاصلهای که تا من با تو هست، یعنی آرزوی نبودن هیچ فاصلهای- از لحاط عاطفی- بین من و تو
یعنی رفرش
یعنی دَرک یک طرفه
یعنی شناختن خدا، یعنی نه عبادت کردن، یعنی حال کردن با خدا
یعنی خاکی بودن
یعنی آزادی از استفاده مشروب، یعنی بهانهای برای فراموش کردن همه چیز
یعنی بیجنبه نبودن
یعنی میتینگ دربند، زیر بارون!
یعنی دل پر از گلایه ولی ظاهری شاد و شنگول، یعنی جو گیر شدن دل و قفل دل باز شدن
یعنی وبلاگ دیدارهای دوستانه ما
یعنی گفتن کمی از مشکلات زندگی برای آرام، یعنی گریه کردنش تا صبح، یعنی ارزش، یعنی مهربونیش
یعنی دیوونگی، یعنی پریشونی
یعنی تغییر همه چیز، یعنی ناراحتی برای تغییر
یعنی دل نشکوندن
یعنی جادوگران
یعنی موسیقی، یعنی آهنگ سازی
یعنی یه فاصلهی بیشتر، یعنی یه اسپیس! یعنی یه اینتر!
یعنی طراحی
یعنی مرگ
یعنی حرف سارا
یعنی دل گرفته، یعنی یاد روزهای گذشته، یعنی حسرت روزهای گذشته
یعنی حسرت بچگی، یعنی حسادت به پاکی دنیای بچهها
یعنی عاشق شب بودن، یعنی شب رو به روز ترجیح دادن
یعنی هر کی گفته شب نشونه ظلمته غلط کرده
یعنی هندز فری تو گوش قدم زدن توی دل شب با آهنگ my imimortal امیلی
یعنی آلبوم جدید سیروان، امیر یگانه، یعنی آهنگ ساعت ِ نُهِ سیروان
نوستالژی یعنی عشق به بارون، هوای بهار، بهار، خود ِ بهار
یعنی پیش دانشگاهی، یعنی هتلترین دوران تحصلیم تو علوی، یعنی ۶ نفر گل یا پوچ بازی کردن وقتی معلم درس میداد، یعنی شنیدن این جمله " بچهها یه کم آرومتر بازی کنید دارم درس میدم" از معلم!
یعنی الکی غول بودن کنکور، یعنی حرص خوردن ار نظام آموزشی مملکت
یعنی حسرت خوردن
یعنی شمال رفتن با بچه ها
یعنی دریا
یعنی حرص خوردن، یعنی وضع مملکت
یعنی کاربران فضول
یعنی بوق بزنید ِ این پایین، یعنی همیشه چشم انتظار کامنت
نوستالژی یعنی گفتن بعضی چیزا، یعنی نگفتن خیلی چیزا
یعنی بهانهای برای پست زدن، یعنی طولانی شدن این پست
یعنی من کیم؟ من چیم؟ توی همین وبلاگ
یعنی هیچ کاری از دستت بر نمیاد
نوستالژی یعنی این زندگی لعنتی
یعنی بیخیالش!
پ.ن ۱: این پست بدون ویرایش و بدون فکر قبلی زده شده غلط املایی و گرامریش رو به بزرگی خودتون ببخشید!
پ.ن ۲: مرسی از آرمینای عزیز! یه لحظه جوگیر شدم این پست رو زدم.
من اونطور که دوست دارم بازی رو ادامه میدم، بدون دعوت از کسی این پست رو خاتمه میدم.
خيلي از بچهها لطف كردن بهم با نظراتشون و تشكر ميكنم.
گفتم كه من اون پست رو براي دلجويي يا معذرت خواهي كسي نزدم. خواستم بدونيد كه چي داره توي من ميگذره!
ميخوام جوابهاي كامنتهاي پست قبلي رو با يه پست ديگه جواب بدم.
كميل يه چيزايي گفت كه واقعآ جاي جواب نذاشته براي من؛ كامل و صريح حرفاشو زد.
مهرناز گفته وقتي يه اتفاقي توي يه جمع ميافته نبايد كل جمع رو محكوم كرد...
قبول دارم ولي وقتي اين اتفاقات همين جوري پشت هم ميافته ادم ديگه نميدونه كي به كيه يا چي به چيه!
ارمينا گفته: رفیق و رفاقت نمرده ولی باید دقت کنی که به کی میگی رفیق ، رفیق !
دقيقآ منم با همين كشمكش دارم!
مسعود گفته: اون روز هم که سورنا همچین حرفی زده،مطمئنم منظوری نداشته.در این مورد هم شک ندارم.وگرنه میفهمیدم و یه جوری بهش تذکر میدادم.
منم نميگم اصلآ اين حرف رو با منظور گفته يا تيكه انداخته! ولي بعضي وقتها يه شوخي يا يه حرف كه دام حتي روش منظور خاصي نداره ادم رو بدجوري ميسوزونه!
در مورد تولد علیرضا،همه داریم میگیم که علیرضا اشتباه کرد و از اون روز به بعد قرار بود دیگه برای میتینگ ها دعوت نشه.اما یادم میاد که زنگ زد از همه ی ما عذر خواهی کرد و در نهایت هم توی وبلاگش عذر خواهی کرد که کسی از قلم نیوفتاده باشه.
درسته.کارش اشتباه بود.اما وقتی عذر خواهی کرده،دیگه باید بگذریم(حداقل به خاطر همون رفاقتی که داشتیم،باید بگذریم)
ميدوني چيه مسعود؟! شايد براي شما يه پست تو وبلاگش كافي باشه ولي براي مني كه قرار نبود كلآ ميتينگي بيام ، و به خاطرش اومدم و كلي هم كار داشتم و مياد اونجوري جلو همه داد بيداد ميكنه وقتي بهش ميگم من به خاطر تو پاشدم اومدم! اونجا بدجوري من شكستم شايد هيچ كدومتون نفهميديد! واسه من با اين چيزا حل نشد! هرچند كينهاي ازش به دل ندارم! از هيچ كس كينهاي ندارم! به خودم ياد دادم از كسي كينه به دل نگيرم! در كل گفتم اون قضيه رو.
اما در مورد مشکلات خودت.قبلا در موردش حرف زدیم.هممون مشکل داریم. مشکل مالی رو که همه دارن.ببخشید فحش میدم،ولی این رئیس جمهور آنچنان رید توی این مملکت،که خیلی ها میگن مشکلات اقتصادی به وجود آمده طی هشت سال آینده حل نمیشه.
من میام به میتینگ ها تا برای چند ساعتی،همه ی مشکلاتم رو فراموش میکنم.
همون تنگه رو یادت بیار.یا میتینگ های دربندو. خداییش درونشون به چیزی جز خوش بودن و لذت بردن فکر کردی؟
ببين مسعود من نميخوام اين بحث رو كامل باز كنم ولي يه سري چيزا رو ميگم...
من، وضع ماليم ميگم خرابه يعني واقعآ خرابه! خودتون شاهديد ديگه حتي پول ندارم فعلآ سيستمم رو يه جوري با تف درستش كنم واسه چند روز كار كنه! راستيتش، همون جور كه گفتم ياد گرفتم وقتي ميرم بيرون با كسي يا تنها، خوب خرج كنم تا به خودم و بقيه خوش بگذره! بيپولي يا كمپولي تو يه جمع براي من يه عذابه! يه عذاب كه حتي شايد هيچي از اون جمع يا روز نفهمم! همش بايد توي فكر باشم. راستيتش نميخوام به كسي هم رو بندازم، همين جوريش فعلآ آبروم جلو همه رفته و به همه بدهكارم! نميخوام بيشتر آبروم بره و بدهكارتر شم!
خب منم که شدم آدم بده ی داستان!
اتفاقآ نه به نظر من تو اصلآ ادم بدهي داستان نيستي! گفتم كه من از هيچ كس چيزي رو به دل نميگيرم. اگه قرار بود ادم بده باشي اصلآ باهات چت نميكردم.
مطمئن باش اینم من منظوری نداشتم.آخرش چیه؟بگم غلط کردم راضی میشی؟باب آخه من به دوست صمیمیم که تیکه نمیندازم.
بازم ميگم من پست قبلي رو براي معذرت خواهي كسي نزدم...
در مورد اون نظري هم كه آرمينا خصوصي برام زدي...
مدرك ديپلم. ۲۴ ساعتِ روز (با استايل ِ بهرام بخونيد!) شرايط خاصي ندارم! پايه براي هر كاري! پول باشه حمالي باشه!![]()
جدا از مسائل مالي، همون طور كه گفتم يه سري از اعتقادات و فكرايي كه ميكردم صدمه ديده و خدشه دار شده و با خودم درگيري دارم و بايد اول اين درگيري توي خودم رو سروسامون بدم بعد بيبينم چي پيش مياد. شايد ديگه اون دانيال با اون رفتار نباشه! شايد عجيب غريب شه!
و خيلي شايدهاي ديگه!
شايد اگر وضع مالي يه كم بهم اجازه ميداد، امروز هم ميتينگ مياومدم. توي پست قبليمم گفتم من چيزي رو بروز نميدم، باور كنيد رفتارمم باهاتون هيچ فرقي نداشت؛ ولي اينجوريه ديگه!
اتفاقآ امروز مريم خيلي پاپي شد كه پاشو بيا و اينا! ولي جيب خالي و ...
فقط دلگيريم ازتون باعث اين حركت نشده يكي ديگه از دلايلش موضوع ماليمه و چيزهاي ديگهاي كه اينجا نگفتم (باور كنيد اون يكي مشكلاتم رو اگه بگم ميشينيد تا صبح برام گريه ميكنيد كه چقدر اين بدبخته و چون نميخوام تا صبح گريه كنيد و خودتون رو به زحمت بندازيد از گفتنش صرف نظرم كردم!
) از قبل هم گفتم حالا حالا ميتينگ نميام ولي مثل اينكه باور نكرديد!
احتمالآ ميتينگ بعدي كه منو ميبينيد؛ تولد مهرناز و مسعود هستش كه اونم چون قبلآ قولش رو داده بودم ميام.
اميدوارم امروز ميتينگ خوش بگذره.
--
جواب کامنتهاي اين پست در ادامهي مطلب...
اين پست لحنش كاملآ جديه اگه فكر كرديد جاييش طنزه بدونيد طنز تلخه!
خیلی از دوستان میگن چرا میتینگ نمیای یا چرا اینجوری شدی یا ... بالاخره اخیرآ به هر دلیلی از من دلخور شدند حالا از به جا يا نا به جا بودنش بگذريم.
نميدونم تا حالا فهميديد يا نه، كه با همهي دري وري گفتنام و جفنگ بازيام خيلي از حرفام رو به كسي نميگم و توي خودم ميريزم. اگه نفهميديد تا حالا، الان بدونيد اينجوريم! كاريشم نميشه كرد از خصوصياتمه!![]()
اين چند وقت اخير خيلي از مشكلات و بحثها برام پيش اومد كه خيلي بهمم ريخت، دونه دونه يه سري رو كه ميتونم ميگم بلكه گريهتون بگيره...
یکی از مشکلات من همیشه این بوده که روی رفيقهايم (دقت كنيد رفيق اصلآ كلمهي آقاجوني نيست بلكه به معني كسي هست كه از دوست به ادم نزديكتره و بيشتر از دوست ادم روشون حساب ميكنه!) هميشه بيشتر از اندازه حساب باز ميكردم، كه هميشه هم از اين موضوع ضربه خوردم ولي باز...
اخرين ميتينگي كه بودم (نمايشگاه رو حساب نكنيم!) اگه يادتون باشه تولد عليرضا (سرهم نوشتم!) بود راستيتش اون روز از خيليها دلخور شدم، اينجا ميگم كه پيشگيري -براي خودم- كنم براي اتفاق نيوفتن اتفاقهاي بدتر، من، مهرناز، سورنا و مسعود فكر كنم تو ماشين بوديم كه سورن يه حرفي زد راستيتش براي من خيلي گرون تموم شد هرچند به روش نيوردم...
- دانيالم كه اندِ اروپايي فكر كردن و ايناست ديگه! (بحث تنگه واشي بود اگه يادتون باشه!)
اگه دقت كرده باشيد معمولآ من با تازه واردا بيشتر اخت ميشم البته اگه در جمعمون تازهواردي باشه! چون نميخوام احساس كنند از جمع دورند يا احساس تنهايي كنند، يا اينكه نميخوام وقتي باهم توي يك جمع هستيم با هم احساس غريبي كنيم.(البته اين در شرايطي هست كه احساس كنم طرف بچهي خوبيه يا حداقل خودش هم يه كم براي اين موضوع تمايلي داشته باشه) چيزي كه در اولين ميتينگ جادوگران هر چند كوتاه تجربه كردم. چه دختر چه پسر، برام فرقي نميكنه. چندتا از نمونههاشون: مهرناز، شهاب، دوست مهرناز، سارا و...
حالا ميرسيم به بحث اصلي، ميدونيد چرا اونروز دلارام رو سپردم دست آرش يا سينا؟!
اونروز يه تازهوارد داشتيم که دوست مهرناز بود که من وقتی رسیدیم اونجا، احساس کردم داره غریبی میکنه از طرفي هم كه چون دلارام خواهرم بود بچهها چه خواسته چه ناخواسته بالاخره نميذاشتن احساس تنهايي كنه و تحويلش ميگرفتن )نه كه من براتون كلي مهمم!
)... تصميم گرفتم حواسم به دوست مهرناز باشه و از دور هم حواسم به دلارام باشه.
پس دلارام رو به رفيقام سپردم! رفيق نه دوست!
راستيتش من رو بچهها يه حساب ديگه ميكردم...
براي همين از حرف سورن واقعآ رنجيدم، واقعآ اگه رفيقم بخواد يه روز در موردم اينجوري فكر كنه...
اين يكيش!
تولد عليرضا(بازهم سرهم!)! يادتونه همه ديگه كي اومد؟! چه جوري اومد؟ چه جوري رفتار كرد؟!
ميگم كه خوشم بدونه. يادتون باشه من خيلي وقت بود نميخواستم به دلايلي ميتينگ نيام، باز به خاطر تولد عليرضا با اينكه كلي كار داشتم اون روز اومدم! پس واسه من يكي حداقل خيلي مهم بود كه وقتي ساعت ۵ به عليرضا زنگ زدم...
- عليرضا كجايي؟
- من دارم ميام! ميرم دنبال ارمينا و (-) ميام.
ساعت ۹ شب اونم با آجان كشي نياد! اگر هم ۹ شب با آجان كشي اومد حداقل طلبكار نباشه!
يكي ديگهاش!
روز نمايشگاه
باز هم اگه يادتون باشه شما رفتيد، من، آرش و عليرضا(بازهم سرهم!) وايساديم تا ارمينا بياد و يه كم با ارمينا باشيم و با هم برگرديم.
يه كم رو كه با هم بوديم تا اينكه ارمينا زنگ زد به (-) و تصميم گرفتن كه ارمينا و پارسيا و (-) برن بيرون كه يهو تصميم گرفته شد عليرضا و ارش هم پاشن برن كه من هم باشم ولي من طبق صحبتهايي كه كرديم ميخواستم برگردم؛ پس تنها برگشتم! در حالي كه داشتم تنها برميگشتم -براي بيرون رفتن براي بچهها- با دوست دخترم داشتم دعوا ميكردم! (دعوا براي كي؟! هه!) پس كوچكترين اهميتي تا حالا نداشتم!
يكي ديگهاش!
قربون كميلم برم كه ديگه...
مرسي از اينكه اين مدت كه نبودم همه به يادم بوديد و هي زنگ ميزديد كه دانيال چه طوري؟ اصلآ زندهاي؟! ( خطم شايد ۲، ۳ هفته است قطع شده! پس اين بهانه كه زنگ زديم قطع بود اصلآ پذيرفته نيست! بعدشم مگه خونه ما تلفن نداريم؟!) هي! راست ميگن كه هر كه از ديده برفت از دل هم برفت! يا همچين چيزايي!![]()
يكي ديگهاش!
اين وصف حالم در مورد رفقا!
حالا حساب كنيد خودم كلي مشكل هم دارم...
يه مشكل دارم كه توي جمع خودمون فقط و فقط يه نفر ازش خبر داره كه اين مشكلم به تنهايي خودش به بزرگي همهي مشكلاتمه كه متاسفانه نميشه گفت! بهش گفتم، باز هم ميگم! اگه كسي بفهمه قضيه چيه، من ميدونم و تو! (اين جملهي اخر خطاب به همون فرد بود!
)
دوست دختر! بلاي جون!
اخر سر بالاخره تموم شد! هرچند با فلاكت، عذاب و بدبختي تموم شد! همينك رسمآ اعلام ميكنيم كه ما مجرد به سر ميبريم!![]()
راستيتش هر چند بامزه نيستم ولي هميشه سعي ميكنم خودمو شاد نشون بدمع دلقك بازي راه بندازم و با هر كسي بگو بخند راه بندازم ولي نميدونم چقدر موفق بودم. فقط شاد و شنگول نشون بدم و دلقك باشم و سعي ميكنم تا همه رو شاد كنم و شاديمو تقسيم كنم ولي كي وقتي كه تنهام و غصه دارم بدادم ميرسه؟! كي تو تنهايي و غصهم شريك ميشه؟! هيچ كس! البته از كسي انتظاري نيست وقتي كسي كه عاشقشم...
يه ديگه از بزرگترين مشكلاتم وضع ماليمه كه يكي از دلايل ميتينگ نيومدنمه. نميدونم ميدونيد يا نه، شغل پدر بنده بساز بندازه!
۶ ماه از سال مايه داريم، ۶ ماه بدبخت و فقير! كه فعلآ در ماه دوم بسر ميبريم هرچند اين ۶ ماه يه كم بيشتر شده! حدود ۱۲ ماه!
كه از لطف و مرحمت رييس جمهور منتخب اين ۶ ماه به ۱۲ ماه افزايش پيدا كرده و شايد ديگه به اون ۶ ماه مايه داري برنگرديم!
ديده باشيد وقتي پول همراه باشه بابت هر چيزي خرج ميكنم تا وقتي با دوستام يا خودم تنها بيرونم بهم خوش بگذره! حتي شده توي اون روز مثلآ ۱۰۰ هزار پول ببرم اخرش با ۱۰۰ تا يه تومني بيام خونه!
جديدآ هم به شدت دارم تلاش ميكنم برم سر كار پول دربيارم! زندگي خرج داره!
شايد خرج خودمو حداقل دربيارم! شايد!
راستي شايد از دانشگاه انصراف بدم و به خدمت مقدس سربازي برم!
شايد!
در هر صورت من روي رفيقهام يه حساب ديگه باز ميكردم، نميدونم شايد اشتباه ميكردم و زيادي روي رفيقام حساب ميكردم، شايد اصلآ ايراد از خودمه! نميدونم، واقعآ نميدونم.
اين پست رو نزدم كه بيايد دلجويي كنيد يا كسي بياد معذرت خواهي كنه. فقط اين پست رو زدم تا شايد، شايد يه كم بيشتر بشناسينم و بدونيد توي دلم چي بوده كه اينجوري رفتار ميكردم.
* خيلي حرفها داشتم ولي راستيتش الان يادم نيست فعلا همينو داشته باشيد! اگه يادم اومد خرج يه ويرايش يا يه پست ديگه است!
** تو نوشتههام اگه با اين علامت (-) مواجه شديد بدونيد اين همون دوست ارمينا و عليرضاست كه اسمشو نميدونم.
*** اين نوشته به هيچ عنوان ويرايش نشده و حرفِ دلمه! پس اگه ايراد نوشتاري داشت گير بهش نديد! حرف دل نظم و ادبيات سرش نميشه!
**** به احتمال زياد اينجا پستهاي بيشتري ميخوره؛ و شايد يه زمزمههايي رو شروع كنيم به اسم سياست!
فعلآ تعطیل...
تا شاید...
و شاید...
میخواستم امروز یه پست خفن بشینم بزنم اتفاقآ یه سوژه ی نابم داشتم ولی ترجیح دادم این موضوع که مهمتره رو اعلام کنم!![]()
لیست کسایی که بهشون بدهکارم!![]()
سورنا ۱۲ هزار تومان!
مهرناز ۵ هزار تومان!
مسعود ۵ هزار تومان!
فراز ۱۰ هزار تومان!
علیرضا ۵ هزار تومان!
بچه ها خدایی دقیق یادم نیست اگر کس دیگه ای هست و نگفتم یا کسی رو بالا زیاد و کم گفتم تو کامنتها بگه بهم!
هر کسی که اسمشو این بالا نوشتم یه شماره حساب بده تا براش پولشو بفرستم حداکثر تا آخر هفته ی دیگه براش میفرستم!(کامنتِ خصوصی
!)
لطفآ از این تعارفا که این حرفا چیه و اینا نزنید! سریعتر حساب رو بفرستید!
پ.ن: حسابم برای این میگم چون تا یکی دو ماه دیگه نمی بینمتون اون وقت پول نمی تونید ازم بگیرید!![]()
بیخیالش!
سلام و صد سلام!
خب، همون طور كه ميبينيد منم يه وبلاگ زدم تا از دوستان به قولي عقب نمونم!
بالاخره آرمينا به آرزوت رسيدي كه من يه وبلاگ بزنم!![]()
رسمآ اين وبلاگ الان راه اندازي شد؛ ولي نه هنوز كامل، وقت كنم به زودي به صورتِ كامل بلاگ رو راه مياندازم!
اون بيخيالش بالا رو هم واسه تست زده بودم ولي وقتي ديدم نظر خورده گفتم بهش دست نزنم.
تا ببينيم چي ميشه...

