تبليغاتX
بیخیالش
بیخیالش



دل نوشت

سلام

اين پست لحنش كاملآ جديه اگه فكر كرديد جاييش طنزه بدونيد طنز تلخه!

خیلی از دوستان میگن چرا میتینگ نمیای یا چرا اینجوری شدی یا ... بالاخره اخیرآ به هر دلیلی از من دلخور شدند حالا از به جا يا نا به جا بودنش بگذريم.

نمي‌دونم تا حالا فهميديد يا نه، كه با همه‌ي دري وري گفتنام و جفنگ بازيام خيلي از حرفام رو به كسي نمي‌گم و توي خودم مي‌ريزم. اگه نفهميديد تا حالا، الان بدونيد اينجوريم! كاريشم نمي‌شه كرد از خصوصياتمه!

اين چند وقت اخير خيلي از مشكلات و بحث‌ها برام پيش اومد كه خيلي بهمم ريخت،  دونه دونه يه سري رو كه مي‌تونم مي‌گم بلكه گريه‌تون بگيره...

یکی از مشکلات من همیشه این بوده که روی رفيق‌هايم (دقت كنيد رفيق اصلآ كلمه‌ي آقاجوني نيست بلكه به معني كسي هست كه از دوست به ادم نزديكتره و بيشتر از دوست ادم روشون حساب مي‌كنه!) هميشه بيشتر از اندازه حساب باز مي‌كردم، كه هميشه هم از اين موضوع ضربه خوردم ولي باز...

اخرين ميتينگي كه بودم (نمايشگاه رو حساب نكنيم!) اگه يادتون باشه تولد عليرضا (سرهم نوشتم!) بود راستيتش اون روز از خيلي‌ها دلخور شدم، اينجا مي‌گم كه پيشگيري -براي خودم- كنم براي اتفاق نيوفتن اتفاق‌هاي بدتر، من، مهرناز، سورنا و مسعود فكر كنم تو ماشين بوديم كه سورن يه حرفي زد راستيتش براي من خيلي گرون تموم شد هرچند به روش نيوردم...

- دانيالم كه اندِ اروپايي فكر كردن و ايناست ديگه! (بحث تنگه واشي بود اگه يادتون باشه!)

اگه دقت كرده باشيد معمولآ من با تازه واردا بيشتر اخت مي‌شم البته اگه در جمعمون تازه‌واردي باشه! چون نمي‌خوام احساس كنند از جمع دورند يا احساس تنهايي كنند، يا اينكه نمي‌خوام وقتي باهم توي يك جمع هستيم با هم احساس غريبي كنيم.(البته اين در شرايطي هست كه احساس كنم طرف بچه‌ي خوبيه يا حداقل خودش هم يه كم براي اين موضوع تمايلي داشته باشه) چيزي كه در اولين ميتينگ جادوگران هر چند كوتاه تجربه كردم. چه دختر چه پسر، برام فرقي نمي‌كنه. چندتا از نمونه‌هاشون: مهرناز، شهاب، دوست مهرناز، سارا و...

حالا مي‌رسيم به بحث اصلي، مي‌دونيد چرا اونروز دلارام رو سپردم دست آرش يا سينا؟!

اونروز يه تازه‌وارد داشتيم که دوست مهرناز بود که من وقتی رسیدیم اونجا، احساس کردم داره غریبی میکنه از طرفي هم كه چون دلارام خواهرم بود بچه‌ها چه خواسته چه ناخواسته بالاخره نمي‌ذاشتن احساس تنهايي كنه و تحويلش مي‌گرفتن )نه كه من براتون كلي مهمم!)... تصميم گرفتم حواسم به دوست مهرناز باشه و از دور هم حواسم به دلارام باشه.

پس دلارام رو به رفيقام سپردم! رفيق نه دوست!

راستيتش من رو بچه‌ها يه حساب ديگه مي‌كردم...

براي همين از حرف سورن واقعآ رنجيدم، واقعآ اگه رفيقم بخواد يه روز در موردم اينجوري فكر كنه...

اين يكيش!

تولد عليرضا(بازهم سرهم!)! يادتونه همه ديگه كي اومد؟! چه جوري اومد؟ چه جوري رفتار كرد؟!

مي‌گم كه خوشم بدونه. يادتون باشه من خيلي وقت بود نمي‌خواستم به دلايلي ميتينگ نيام، باز به خاطر تولد عليرضا با اينكه كلي كار داشتم اون روز اومدم! پس واسه من يكي حداقل خيلي مهم بود كه وقتي ساعت ۵ به عليرضا زنگ زدم...

- عليرضا كجايي؟

- من دارم ميام! ميرم دنبال ارمينا و (-) ميام.

ساعت ۹ شب اونم با آجان كشي نياد! اگر هم ۹ شب با آجان كشي اومد حداقل طلبكار نباشه!

يكي ديگه‌اش!

روز نمايشگاه

باز هم اگه يادتون باشه شما رفتيد، من، آرش و عليرضا(بازهم سرهم!) وايساديم تا ارمينا بياد و يه كم با ارمينا باشيم و با هم برگرديم.

يه كم رو كه با هم بوديم تا اينكه ارمينا زنگ زد به (-) و تصميم گرفتن كه ارمينا و پارسيا و (-) برن بيرون كه يهو تصميم گرفته شد عليرضا و ارش هم پاشن برن كه من هم باشم ولي من طبق صحبت‌هايي كه كرديم مي‌خواستم برگردم؛ پس تنها برگشتم! در حالي كه داشتم تنها برمي‌گشتم -براي بيرون رفتن براي بچه‌ها- با دوست دخترم داشتم دعوا مي‌كردم! (دعوا براي كي؟! هه!) پس كوچكترين اهميتي تا حالا نداشتم!

يكي ديگه‌اش!

قربون كميلم برم كه ديگه...

مرسي از اينكه اين مدت كه نبودم همه به يادم بوديد و هي زنگ مي‌زديد كه دانيال چه طوري؟ اصلآ زنده‌اي؟! ( خطم شايد ۲، ۳ هفته است قطع شده! پس اين بهانه كه زنگ زديم قطع بود اصلآ پذيرفته نيست! بعدشم مگه خونه ما تلفن نداريم؟!) هي! راست مي‌گن كه هر كه از ديده برفت از دل هم برفت! يا همچين چيزايي!

يكي ديگه‌اش!

اين وصف حالم در مورد رفقا!

حالا حساب كنيد خودم كلي مشكل هم دارم...

يه مشكل دارم كه توي جمع خودمون فقط و فقط يه نفر ازش خبر داره كه اين مشكلم به تنهايي خودش به بزرگي همه‌ي مشكلاتمه كه متاسفانه نمي‌شه گفت! بهش گفتم، باز هم مي‌گم! اگه كسي بفهمه قضيه چيه، من مي‌دونم و تو! (اين جمله‌ي اخر خطاب به همون فرد بود!)

 

دوست دختر! بلاي جون!  اخر سر بالاخره تموم شد! هرچند با فلاكت، عذاب و بدبختي تموم شد! همينك رسمآ اعلام مي‌كنيم كه ما مجرد به سر مي‌بريم!

 

راستيتش هر چند بامزه نيستم ولي هميشه سعي مي‌كنم خودمو شاد نشون بدمع دلقك بازي راه بندازم و با هر كسي بگو بخند راه بندازم ولي نمي‌دونم چقدر موفق بودم. فقط شاد و شنگول نشون بدم و دلقك باشم و سعي مي‌كنم تا همه رو شاد كنم و شاديمو تقسيم كنم ولي كي وقتي كه تنهام و غصه دارم بدادم مي‌رسه؟! كي تو تنهايي و غصه‌م شريك مي‌شه؟! هيچ كس! البته از كسي انتظاري نيست وقتي كسي كه عاشقشم...

 

يه ديگه از بزرگترين مشكلاتم وضع ماليمه كه يكي از دلايل ميتينگ نيومدنمه. نمي‌دونم مي‌دونيد يا نه، شغل پدر بنده بساز بندازه! ۶ ماه از سال مايه داريم، ۶ ماه بدبخت و فقير! كه فعلآ در  ماه دوم بسر مي‌بريم هرچند اين ۶ ماه يه كم بيشتر شده! حدود ۱۲ ماه! كه از لطف و مرحمت رييس جمهور منتخب اين ۶ ماه به ۱۲ ماه افزايش پيدا كرده و شايد ديگه به اون ۶ ماه مايه داري برنگرديم! ديده باشيد وقتي پول همراه باشه بابت هر چيزي خرج مي‌كنم تا وقتي با دوستام يا خودم تنها بيرونم بهم خوش بگذره! حتي شده توي اون روز مثلآ ۱۰۰ هزار پول ببرم اخرش با ۱۰۰ تا يه تومني بيام خونه!

جديدآ هم به شدت دارم تلاش مي‌كنم برم سر كار پول دربيارم! زندگي خرج داره! شايد خرج خودمو حداقل دربيارم! شايد!

راستي شايد از دانشگاه انصراف بدم و به خدمت مقدس سربازي برم! شايد!

 

در هر صورت من روي رفيق‌هام يه حساب ديگه باز مي‌كردم، نمي‌دونم شايد اشتباه مي‌كردم و زيادي روي رفيقام حساب مي‌كردم، شايد اصلآ ايراد از خودمه! نمي‌دونم، واقعآ نمي‌دونم.

اين پست رو نزدم كه بيايد دلجويي كنيد يا كسي بياد معذرت خواهي كنه. فقط اين پست رو زدم تا شايد، شايد يه كم بيشتر بشناسينم و بدونيد توي دلم چي بوده كه اينجوري رفتار مي‌كردم.

* خيلي حرف‌ها داشتم ولي راستيتش الان يادم نيست فعلا همينو داشته باشيد! اگه يادم اومد خرج يه ويرايش يا يه پست ديگه است!

** تو نوشته‌هام اگه  با اين علامت (-) مواجه شديد بدونيد اين همون دوست ارمينا و عليرضاست كه اسمشو نمي‌دونم.

*** اين نوشته به هيچ عنوان ويرايش نشده و حرفِ دلمه! پس اگه ايراد نوشتاري داشت گير بهش نديد! حرف دل نظم و ادبيات سرش نميشه!

**** به احتمال زياد اينجا پست‌هاي بيشتري مي‌خوره؛ و شايد يه زمزمه‌هايي رو شروع كنيم به اسم سياست!

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 |

 


زندگي به كامت نيست؟ پول نداري؟ همه چيزت رو هواست؟ احساس مي‌كني تنهايي؟ براي هيچ كس مهم نيستي؟ زندگيت رو هواست؟ فكر مي‌كني او يكي وضعش بهتره؟! نه به خدا! همه همين جورين! فقط نوعش فرق داره! يكي بيشتر يكي كمتر! اين نياز زندگي تو اين شهره! اينجوري بخواي با خودت كني از زندگي هيچي نمي‌فهمي! بيخيالِ همه چيز!


 

 

 

 

کلمه‌ای نه چندان بیگانه، نوستالژی!
پيوست
دل نوشت
حتی اینم تعطیل!
جبران مافات!
اول راه

 

 





Powered by Bikhiyalesh

RSS 2.0

Designed by Danial (Bkhiyalesh)
Copyright 2008-10 by Bikhiyalesh.blogfa.com All Rights Reserved